فهرس الكتاب

الصفحة 258 من 313

و لذت نفسانى و هواى روحانى محروم گردانيدى. من بر خود واجب ديدم كه اول ترا هلاك كنم (1) و [بعد] خود را غذاى آتش گردانم. پس بوثاق بازگشت و بر بستر (2) در جامه خواب كشيد. از رواح تا صباح بر وى بستر بر مجمر مى طپيد، و اين ابيات (3) مى گفت: رباعى (4)

تا عشق و جمال (5) تو شده دل سوزم ... وين شمع جمال تست جان افروزم

انصافم (6) ده و گر نه فرياد كنم ... خود را و ترا و شهر درهم سوزم

چون روز ديگر شاه (7) سيّارات از بروج سماوات سر برآورد و جامهء كحلى چاك زد، چنگى خفته بماند. خمار خمر با خمار هجر ضمّ شد، تا وقت چاشت سر در جامه كشيده بود.

و راى (8) دروهر تا خواهر او چنگى نيامدى و روى او نديدى طعام و شراب نخوردى، و عظيم او را حرمت داشتى و كرامت كردى. برخاست و بوثاق خواهر رفت. او را (f 117 b) متفكر و متأسف ديد. گفت اى خواهر، و اى دختر راى (9) ، ترا چه بود كه چهرهء لاله رنگ تو مغيّر و مزعفر شده؟ (جواب) چنگى گفت: اى راى زاده (10) ازين بزرگتر (11) چه تواند بود كه اين احمق سندى همانا در مجلس (ص 191) عشرت مرا بديده است. دوش در حرم آمد (12) و مرا بخود مى خواند. خواست تا دامن صلاح و عفاف مرا كه هرگز بغبار خبث آلوده نبود [و] نفس تقى و عرض نقى مرا به لوث فجور خود ملوّث گرداند، و ستر طهارت مرا (13) فضيحت كند. راى (14) بايد كه انصاف من بستاند از وى، تا هيچ ناحفاظى ازين معنى خيانت و تعريك (15) واجب نبيند. دروهر را آتش غضب استعلا پذيرفت. خواهر را گفت: او مهمان است و راهب

(1) پ ندارد: كنم

(2) ب س ك‍م: و بستر

(3) پ م: بيت؛ س: بيتها

(4) پ: قطعه؛ م: شعر

(5) ب س: وبال؛ پ: عشق جمال

(6) ب م: اين صافم

(7) ب پ ندارد: شاه

(8) پ س ك‍م: ملك

(9) پ س ك‍م: شاه

(10) پ س ك‍م: شاهزاده

(11) ب س ك‍: بزرگ؛ م: بزرگترين

(12) ب: آمده است

(13) ب پ س ك‍ندارد: مرا؛ م: «را» بجاى «مرا»

(14) پ س ك‍م: ملك

(15) ب م: تعريق؛ س: تفريق

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت