دوم: در طول تاريخ اسلام همواره سخن از اشخاصي مي رود كه به دليل بي ميلي و خشم از اين دين خارج گشته اند، در هر حال شخص مرتد دو حالت بيشتر ندارد، يا قصد او نيرنگي است كه به آن وسيله از رشد دين خدا جلوگيري كند، مانند آنچه كه بعضي يهوديان در ابتداي دعوت اسلامي انجام دادند و هم پيمان شدند كه در ابتداي روز ايمان بياورند و در آخر روز اظهار كفر كنند تا ميان مؤمنين هرج و مرج بيافرينند. زيرا يهود، اهل كتاب بودند و اگر چنين عملي از آنان سر مي زد در درون برخي مردم ضعيف اين باور ايجاد مي شد كه اگر براي يهوديان ايرادي در اين دين جديد روشن نمي شد از آن خارج نمي گشتند. پس هدف يهوديان از اين ارتداد، ايجاد فتنه و بستن راه اسلام بود.
حالت دوم شخص مرتد هم اين است كه مي خواهد براي شهوات خود راه را باز گذارد و خود را از زير بار تكاليف رها سازد.
سوم: خروج از اسلام يعني سرپيچي كردن از قوانين عمومي جامعه. زيرا اسلام يك دين كامل است و همانگونه كه به رابطه انسان با خدا اهميت مي دهد، به رابطه انسان با همنوعان خود نيز اهميت مي دهد، مانند رابطه ميان زن و شوهر و خويشاوندان و همسايگان آنها، يا رابطه ميان انسان و دشمنانش در صلح و جنگ [به طور كلي] اسلام به صورت بي نظيري به عبادت، معاملات، احكام جنائي، قضاوت و ساير قوانين حاكم بر دنيا و حتي گسترده تر از آن، اهميت مي دهد. بر اين اساس، اسلام را بايد مانند يك مجموعه به هم پيوسته و متكامل فرض كرد. [كه كل جوانب زندگي انسان را در بر مي گيرد] نه اينكه همانگونه غير مسلمانان مي پندارند آن را فقط رابطه ميان بنده و خدا دانست. حال كه اينگونه است پس ارتداد، مبارزه با نظام عمومي حاكم بر جامعه است.