،مقدمه، ص:11
دانستن آن محروم مانده اند و براى تعلم آن به وى نيازمندند.
و اين خود ضرورت وجود عالم و متعلم و امام و مأموم را اثبات مى كند. «پس مردم از حيث مراتب و طبقات با يكديگر اختلاف دارند و در ميان هر طبقه اى از مردم فاضل و مفضول و عالم و متعلم وجود دارد و ديده نشده است كه كسى چيزى را به فطنت و هوش و عقل خود در يابد مگر آنكه معلمى او را ارشاد كند و يا قانونى كه مدار كار وى بر آن باشد ... و اين خبرى است كه در آن هيچ گونه شكى نيست و كسى نمى تواند آن را نقض و ابطال كند.» خلاصه آن كه نوع بشر براى هدايت، احتياج به معلمى الهى دارد، تا خاص و عام، عالم و جاهل و زيرك و نادان را به راه راست هدايت كند و سياست الهى بر مبناى شريعت حق ميان مردم جارى شود. پس اين امر از سه حال بيرون نيست: يا اينكه بايد گفت كه خداوند حكيم آنچه را كه مقتضاى حكمت و رحمت بوده است به جاى نياورده است، و در عين حال قدرت بر فعل آن را داشته است، و يا اين كه خداوند آنچه را كه مقتضى حكمت و رحمت بوده است، اراده و ايجاب كرده است ولى قدرت بر فعل آن را نداشته است- و اين دو شق بدلايل عقلى ناممكن است- و يا اينكه آنچه را كه مقتضى حكمت و رحمت است در حق بندگان دريغ نكرده است.
در فصل بعدى ابو حاتم قول محمد بن زكريا مبنى بر قدماى خمسه را سخت مورد انتقاد قرار مى دهد. محمد بن زكريا قائل به قدمت پنج اصل يعنى خداوند، نفس، هيولى زمان و مكان است. ابو حاتم نخست در صدد آن است تا اثبات كند كه زمان نمى تواند قديم باشد. زمان عبارت از مقدار حركت افلاك