قصه ديگر آنكه وي رضي الله عنه گفته است كه بسي پيش از بعثت آنحضرت صلي الله عليه وسلم در خواب ديدم كه نوري عظيم از آسمان فرود آمد و بر بام كعبه افتاد و در مكه هيچ خانه نماند كه از آن نور چيزي به آن درنيامد پس آن انوار همه جمع شدند و يك نور گشتند همچنانكه اول بود بخانهء من در آمد و من درِ خانه خود را ببستم بامداد آن خواب را به يكي از احبار يهود گفتم و تعبير آن خواستم گفت: اين از قبيل اضغاث احلام است و اعتباري ندارد چون روزگاري گذشت در بعضي تجارات به دير سجورا كه مسكن بحيرا راهب بود رسيدم و تعبير آن خواب خود از وي پرسيدم گفت تو چه كسي؟ گفتم: من مردي ام از قريش. گفت: خدا تعالي در ميان شما پيغمبري خواهد بر انگيخت و در ايام حيات وي وزير وي خواهي بود و بعد از وفات وي خليفه وي پس چون رسول الله صلي الله عليه وسلم مبعوث شد مرا به اسلام خواند گفتم هر پيغمبري را دليلي بوده است بر نبوت او دليل تو چيست؟ گفت دليل نبوت من آن خوابي كه ديدي و آن حبر در جواب تو گفت كه آن را اعتباري نيست و بحيرا گفت تعبير آن چنين است و چنين. من گفتم ترا كه خبر كرد؟ گفت: جبرئيل. گفتم من از تو هيچ دليلي و برهاني نمي طلبم زياده از اين اشهدُ ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد انك عبده ورسوله بعد از آن رسول فرمود كه هيچكس را به اسلام دعوت نكردم كه در اول توقف و تردد نكرد مگر ابوبكر كه چون وي را دعوت كردم تصديق نمود و گفت تو رسول خدائي.